|
دیروز که من گفتم: "مرگ را برگزیده ام"
چه ساده بودم
و امروز
ساده تر از دیروز می گویم :
من از میان واژه های زلال "دوستی را برگزیده ام"
که دستان سیاهش
نمای نزدیکی از دلتنگی های من است
و چکاوک ها
پرنده های دلتنگی من اند
که در قفس دستان او
پرپر می زنند
و من اینجا شانه هایش را گم کرده ام
شانه هایی که
نفس های همیشگی قناری های بی قرار قلبم را
که گویی در قفس سینه
زندانی دیوار های سنگی تنهایی شده است
نفس هایم را گم کرده ام
نفس ها و شانه هایی که
با دست های خودم
دفنشان می کنم
آه
همه و همه را گم کرده ام
آری
انسان هابعد از مرگشان عزیز می شوند
تنها
|