تبليغاتX
تنهاترین دلباخته
 
   
  روزگاریست که گمشده ای می جویم از چکاوک پرسیدم تو ندیدی رهگذری , دیدگانش خیس اشک باشد چکاوک گفت : دیر زمانی است که اینجا هر که را می بینی چشم هایش خیس است....

 

سراغش را از ماه پرسیدم , نیست ردپایی از او , به کجای این وادی عشق میتوان یافت برگی از پیچک پیراهن یار....

 

چکاوک می گوید : تو چه می جویی ؟ قلبی از عشق تهی ؟ که اگر عشقی داشت نمی ماندی تنها....

 

چشم هایم غرق اشک هایی شد که در میان باران غربت تنهاییم گم شدند و کنون ابر ها هم می گریند به حال ما....

 

از می عشق نوشیدیم و غم تنهایی یار در ره عشق مستی مان را فزونی بخشید که هوشیار نخواهیم شد....

 

از پی مستی مان می رویم به دیدار مرگ و کنون می بینم مرگ نیز در پی گمشده ای می گردد مست عشق است و اینک هردو با هم می رویم تا قله ی عشق شاید انجا باشد تار مویی از یار....

 

دست خالی با قلبی شکسته و خیالی خیس شبنم عشق باز می گردم , مرگ در قله عشق جان داد و سپردم به خاک پیکرش همراه خا طراتش را....

 

و باز می مانم تنها....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
  تو را به خدا سپردم و در غربت لحظه های بی تو بودن من و تنهاییم هر دو با هم از تو مجسمه ای ساختیم و در میدان شهر عشق نهادیم....

 

از می عشق نوشیدیم و از پی مستی عشق سرسپردیم به یار وکنون می بینی مانده ایم تنها کنج میخانه عشق....

 

زیر نور تنهایی ماه اشک می ریزم می روم سوی خدا و از او می خواهم هر چه دارم بگیرد تا ببینم روزی که در وادی عشق تبسمی بر لبانت باشد که دوباره هر چه دادم باز خواهد گشت....

 

و خدا می گوید تو چه داری جز خاطره های خیس اشک و هنوز می اندیشم که چه دارم بدهم وای بر من گر نیابم چیزی....

 

امشب هم تنها می روم سمت خدا می دهم به او قلب مالامال از عشقم را و خدا می گوید : تو چه آوردی پاره پاره تر دگر چیزی نیافتی....

 

و در آن لحظه زار گریستم و به خدا گفتم : سرسپردم به عشق و کنون جان می سپرم تا نباشم روزی که ببینم اشکی در غم چهره یار....

 

بنوشید از باده ی عشق باشد که مستی تان بس دراز باشد....

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
  در کوچه های خیال پرسه می زنم تا ردی از آرزوهای گمشده ام بیابم و به در هر خانه که می رسم سراغ پیچک تنها را می گیرم....

و در میان شقایق ها ردی از خاطره هایم می جویم آخر این وادی عشق به کجا می آنجامد ؟

می روم تا ته باغ و از سپیدار می پرسم بیشه عشق کجاست و سپیدار گریست....

مگر این عشق چیست که هر تنهایی در غمش می گرید دو قدم مانده به پیچک تنها پرسیدم خانه یار کجاست ؟

پیچک هم زار گریست و کنون می فهمم مانه ام تنها و در این سرا همه می گریند به حال ما....

شدم تنهاترین تنها....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها ادامه مطلب | 
 
 

pictofxt

Lonely Girl Template

Professional Web Template Design Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي Medium Blog - Digital Media World Advanced Persian Blog Templates pictofxt Farsi Blog