|
روزگاریست که گمشده ای می جویم از چکاوک پرسیدم تو ندیدی رهگذری , دیدگانش خیس اشک باشد چکاوک گفت : دیر زمانی است که اینجا هر که را می بینی چشم هایش خیس است....
سراغش را از ماه پرسیدم , نیست ردپایی از او , به کجای این وادی عشق میتوان یافت برگی از پیچک پیراهن یار....
چکاوک می گوید : تو چه می جویی ؟ قلبی از عشق تهی ؟ که اگر عشقی داشت نمی ماندی تنها....
چشم هایم غرق اشک هایی شد که در میان باران غربت تنهاییم گم شدند و کنون ابر ها هم می گریند به حال ما....
از می عشق نوشیدیم و غم تنهایی یار در ره عشق مستی مان را فزونی بخشید که هوشیار نخواهیم شد....
از پی مستی مان می رویم به دیدار مرگ و کنون می بینم مرگ نیز در پی گمشده ای می گردد مست عشق است و اینک هردو با هم می رویم تا قله ی عشق شاید انجا باشد تار مویی از یار....
دست خالی با قلبی شکسته و خیالی خیس شبنم عشق باز می گردم , مرگ در قله عشق جان داد و سپردم به خاک پیکرش همراه خا طراتش را....
و باز می مانم تنها....
|