در صبحگاهي روشن به سويت مي آيم اكنون مرا با تو، آخرت ديگري ست. در جهاني ديگر همديگر را باز خواهيم يافت ؛ آنجا كه هرگز گداي عشق نيستم ؛ در ابديتي ناب و تو نيز يك عشق جاودانه . نه از دل سنگي ات نشاني خواهد بود و نه دلمردگي ام . به سوي تو مي آيم بدل تو، در اين دنياي ناشناس روحم را مي آزارد. آن زمان كه بميرم به استقبالم خواهي آمد؟ با دسته گلي معطر ، و آغوشي واقعي؟
پذيرا باش درودم را اي مرگ ؛ اي هميشه باور روح بغض آلود و تنهايم را به ضيافت ابديت ميهمان كن چونان مي خواهمت كه مادر نوزادش را آن سان كه در آغوشت جاي گيرم گويي سبك بال بودن ، بر من فرو خواهد ريخت.
اي ارواح جاودان. براي تان اخبار عجيبي خواهم آورد از مراسم تدفين عشق بي هيچ، عزادار
زندگی ام را خواهم گذاشت , بغزم را خیال های خوشی را که در سر داشتم , رویاهای کودکانه ام را گوری خواهم کند به عمق احساسم تمام اشک هایم را خاک می کنم مجال ماندن نیست سنگینی می کند به دوش من حجم نامهربانیت سرود پرواز را زمزمه خواهم کرد تنها, و اینجا تنها سنگ سرد و بی حسی با من است که نامم بر آن هک شده
|