تبليغاتX
تنهاترین دلباخته
 
   
 
هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست

که مزدِ گورکن از بهای آزادی  آدمی

افزون باشد .

جستن

یافتن

و آن گاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتن  خویش

بازویی پی افکندن

...

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد

حاشا ! حاشا !

 که هرگز از مرگ هراسیده باشم .
 
 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 
امشب
خاک کدام میکده از اشک چشم من
نمناک می شود ؟
و جام چندمین
از دست من نثاره خاک می شود ؟
ای دوست در دشتهای باز
اسب سپید خاطره ات را هی کن
اینجا
تا چشم کار می کند آواز بی بری ست
در دشت زندگانی ما
حتی
حوا فریب دانه گندم نیست
من با کدام امید ؟
من بر کدام دشت بتازم ؟
مرغان خسته بال
خو کرده با ملال
افسانه حیات نمی گویند
و آهوان مانده به بند
از کس ره گریز نمی جویند
دیوار زانوان من کنون
سدی ست
در پیش سیل حادثه اما
این سوی زانوان من از اشک چشمها
سیلی ست سهمناک
این لحظه لحظه های ملال آور
ترجیع بند یک نفس اضطرابهاست
افسانه ای ست آغاز
انجام قصه ای
اینجا نگاه کن که نه آغازی
اینجا نگاه کن که نه انجامی ست
قطاری که تو را برد چه چیزی را با خود بر می گرداند ؟
تعادل دنیا گاه به مویی بند است
لوکوموتیوران تو کاش این را می دانست
 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

 می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

  جا ماند

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 
يكی پر خرد گفت کز سیستان                   بیاید یکی گرد گیتی ستان

سراسر  بیالاید  ایران  زمین                       زتازی نژادان پر  مکرو  کین

چنان  پست  گرداند  اهریمنان                    که دیگر نماند از ایشان نشان

پس  آنگه  آن  گرد عالی تبار                      بیاراید  ایران  چو  باغ  بهار

از  ایلام  تا  خاک  مازندران                         ز اروند  تا   دامن   سیستان

نگردد   بجز    داد  ؛  فرمانروا                        گلستان  شود  کشور  آریا
 


سالروز تولد شاه شاهان, افتخار و تمدن آريا ابر مرد ياد شده در قرآن كوروش كبير مبارك
تنها با چند جمله از او يادش را زنده مي كنيم و به آريايي بودنمان مي نازيم . . .


 
اي كساني كه امروز در بستر راحت غنوده ايد آيا مي انديشيد كه راحتي امروز شما مستلزم بردگي فردا مي باشد و فردا آزاد خواهند زيست كساني كه از راحتي امروز صرف نظر كنند؟
       
بيزارم از دشمنانت  اي سرزمين  آريا...كور باد نگاه آنكس كه دشمن توست ,ايران من... 


در مقبره وي نوشته شده :
"ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی، زیرا که می دانم خواهی آمد، من کوروش هستم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کردم. پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر"



كوروش هخامنش

 
 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 
عاشقانه


بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
درخت،
جهل معصيت‌بار نياکان است
و نسيم
وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
رطوبت چندش‌انگيزِ پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کني.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!



احمد شاملو

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 
باد ما را با خود خواهد برد


در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من
بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد مارا با خود خواهد برد
باد مارا با خود خواهد برد...




فروغ فرخزاد

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 




در صبحگاهي روشن
به سويت مي آيم
اكنون مرا با تو، آخرت ديگري ست.
در جهاني ديگر همديگر را باز خواهيم يافت ؛
آنجا كه هرگز گداي عشق نيستم ؛
در ابديتي ناب
و تو نيز يك عشق جاودانه .
نه از دل سنگي ات نشاني خواهد بود
و نه دلمردگي ام .
به سوي تو مي آيم
بدل تو، در اين دنياي ناشناس روحم را مي آزارد.
آن زمان كه بميرم به استقبالم خواهي آمد؟
با دسته گلي معطر ، و آغوشي واقعي؟

پذيرا باش درودم را
اي مرگ ؛ اي هميشه باور
روح بغض آلود و تنهايم را به ضيافت ابديت ميهمان كن
چونان مي خواهمت كه مادر نوزادش را
آن سان كه در آغوشت جاي گيرم
گويي سبك بال بودن ، بر من فرو خواهد ريخت.

اي ارواح جاودان.
براي تان اخبار عجيبي خواهم آورد
از مراسم تدفين عشق
بي هيچ، عزادار

زندگی ام را خواهم گذاشت , بغزم را
خیال های خوشی را که در سر داشتم , رویاهای کودکانه ام را
گوری خواهم کند به عمق احساسم تمام اشک هایم را خاک می کنم
مجال ماندن نیست
سنگینی می کند به دوش من حجم نامهربانیت
سرود پرواز را زمزمه خواهم کرد تنها,
 و اینجا
تنها سنگ سرد و بی حسی با من است
که نامم بر آن هک شده
 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 

دلم گرفته ار لحظه های یاس از ثانیه های پوچ....

دلم گرفته از تیک تاک ساعت از مرگ لحظه ها....

دلم گرفته از این زندگی که گویی گرداب روزمرگی و عادت او را بلعیده....

دلم گرفته از حجم حقیر خوشبختی که سهم هر کس به اندازه وسعت مهربانی او است....

خوشبختی شاید آن شبدر چهار برگی است که در باغ ابدی آن تک ستاره های مجنون که دیر زمانی است مرده اند روییده....

دلم از لحظه های مبهم و غریب فرداها گرفته دلم زیر بار شلاق نداشته ها رنگ هذیان به خود باخته....

دلم گرفته از سختی انتظار از این روزها که با رویاهای کودکانه می گذرند و فراموش می شوند و از این شب ها که میهمان دیدگان اشک بار من اند....

راز مرا که می داند جز آن ستاره هایی که هم نفس با من دیوانگی کرده اند....

راز مرا که می داند جز خدایم که همدم بی کسی هایم بوده....

دلم گرفته از این مردم هفتاد رنگ که بر خدای خود ناباوری می کنند و در پس تاریکی این شهر به آرزوهای یکدیگر کینه می ورزند و بی تفاوت از کنار همه آرزوهای حقیر دخترک فال فروش می گذرند و غرق در افکاری که زیر آفتاب نامهربانی خود متورم شده سوی ناکجا آباد رهسپارند....

دلم گرفته از بغزی که گلویم را می فشرد تا مبادا سخنی از گلایه بگویم....

شاید روزی من صادق هدایت دیگر باشم....

روح من زیر بار سنگین نگاه های خیره و مبهوت این و آن خاک شد....

دل من گرفته....

چرا کسی مرا باور ندارد....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 

نه! کوله بارم را نمی خواهم
داغ عطش دارم
آه ای مدار سرخ!
این فصل های دوره گرد و خسته ی تقویم
ارزانی پاییز
سهم بهارم را نمی خواهم
زیبایی زخم دلم کاری ست
ای راه نا معلوم
چشمان من امشب
تا مرز خیرگی
تا جاودان جاری است
نه! کوله بارم را نمی خواهم
عریان تر از پاییز
تنهاتر از فانوس ناپیدای کوهستان
می آیم ای راهی که حرف زخم ها را خوب می فهمی
می آیم ای تنهاتر از شبهای من
ای عشق

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 



زیر حجم بی قاعده این کهکشان بی فروغ و روی خط سرخ دل باختگی
شاپرک دل به ساده لوحی آن کاکتوسی باخته که
عطش هزاران ساله اجداد خود را هر بهار , برای شکوفه دادن به دوش دارد
آیا تشنه تر از او کسی هست ؟
سختی انتظار را در تن خشکیده او باید جست.
کاش شاپرک می دانست عطش شکوفه دادن از برای اوست
کاش ...
کاکتوس گیج مهربانی شاپرک است گیج لبخندی که تا دور دست گنجشکان خسته را از هیاهو می کند سرشار
اما....
کسی پشت درهای بسته باغ , چشم انتظار است.
چه غریبانه ....
دلم گرفته , از شهادت ستاره های بی تجربه روی مدار مضطرب انتظار
دلم گرفته از کفر ماهی های حوض ,
از مرگ بچه گنجشکی که از ارتفاع حقیر درخت به زمین افتاد و
مادرش که خود را به چنگال عقاب دار زد....
باغ را قصه غمناکی است به دل , قصه شیدایی کاکتوس
قصه او قصه معصومیت دخترکی است که گویی در ظلمت شب به دنبال بکارت گمشده خود می گردد
و چشم انتظار روشنی فرداست
اما باغ زیر فقر آفتاب جان سپرده و
اشک های او پشت اغتشاش علف ها پنهان است
روزی خوهد آمد که کاکتوس را همه باور می کنند و من پنجره ای رو به ازدحام خوشبختی به او هدیه خواهم داد.
من نور خواهم پاشید به حجم غلیظ تنهایی , به انزوای باغ
من شقایق ها را آبستن خواهم کرد به شوق دیدار
من از شهوت با تو بودن سخن خواهم گفت
و از عشق
از تجربه های عقیم دوستی
از خاطرات خیس
من از آن دلباخته ای سخن خواهم گفت که معصومیت کودکانه اش را در میدان شهر به تیرک عدالت مصلوب ساختند.
من از نهایت عشق سخن خواهم گفت....

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
 
    تو را به جاى همه زنانى كه نشناخته‏ام دوست مى‏دارم
تو را به جاى همه روزگارانى كه نمى‏زيسته‏ام دوست مى‏دارم
براى خاطر عطر گستره‏ى بيكران و براى خاطر عطر نانِ گرم
براى خاطر برفى كه آب مى‏شود، براى خاطر نخستين گل
براى خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمى‏رماندشان
تو را براى خاطر دوست داشتن دوست مى‏دارم
تو را به جاى همه زنانى كه دوست نمى‏دارم دوست مى‏دارم.
جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود، خويشتن را بس اندك مى‏بينم.
بى‏تو جز گستره‏يى بى‏كرانه نمى‏بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آينه‏ى خويش گذشتن نتوانستم
مى‏بايست تا زنده‏گى را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مى‏برند.
تو را دوست مى‏دارم براى خاطر فرزانه‏گى‏ات كه از آن من نيست
تو را براى خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها كه به جز وهمى نيست دوست مى‏دارم
براى خاطر اين قلب جاودانى كه بازش نمى‏دارم
تو مى‏پندارى كه شَكّى، حال آن كه به جز دليلى نيستى
تو همان آفتاب بزرگى كه در سر من بالا مى‏رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.
در راه تو آخرین کسم من
آخرین بهار آخرین برف
آخرین نبرد برای زیستن
و ما اینجا پایین تر و بالاتر از همیشه هستیم

پل الوار               

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
  روزگاریست که گمشده ای می جویم از چکاوک پرسیدم تو ندیدی رهگذری , دیدگانش خیس اشک باشد چکاوک گفت : دیر زمانی است که اینجا هر که را می بینی چشم هایش خیس است....

 

سراغش را از ماه پرسیدم , نیست ردپایی از او , به کجای این وادی عشق میتوان یافت برگی از پیچک پیراهن یار....

 

چکاوک می گوید : تو چه می جویی ؟ قلبی از عشق تهی ؟ که اگر عشقی داشت نمی ماندی تنها....

 

چشم هایم غرق اشک هایی شد که در میان باران غربت تنهاییم گم شدند و کنون ابر ها هم می گریند به حال ما....

 

از می عشق نوشیدیم و غم تنهایی یار در ره عشق مستی مان را فزونی بخشید که هوشیار نخواهیم شد....

 

از پی مستی مان می رویم به دیدار مرگ و کنون می بینم مرگ نیز در پی گمشده ای می گردد مست عشق است و اینک هردو با هم می رویم تا قله ی عشق شاید انجا باشد تار مویی از یار....

 

دست خالی با قلبی شکسته و خیالی خیس شبنم عشق باز می گردم , مرگ در قله عشق جان داد و سپردم به خاک پیکرش همراه خا طراتش را....

 

و باز می مانم تنها....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
  تو را به خدا سپردم و در غربت لحظه های بی تو بودن من و تنهاییم هر دو با هم از تو مجسمه ای ساختیم و در میدان شهر عشق نهادیم....

 

از می عشق نوشیدیم و از پی مستی عشق سرسپردیم به یار وکنون می بینی مانده ایم تنها کنج میخانه عشق....

 

زیر نور تنهایی ماه اشک می ریزم می روم سوی خدا و از او می خواهم هر چه دارم بگیرد تا ببینم روزی که در وادی عشق تبسمی بر لبانت باشد که دوباره هر چه دادم باز خواهد گشت....

 

و خدا می گوید تو چه داری جز خاطره های خیس اشک و هنوز می اندیشم که چه دارم بدهم وای بر من گر نیابم چیزی....

 

امشب هم تنها می روم سمت خدا می دهم به او قلب مالامال از عشقم را و خدا می گوید : تو چه آوردی پاره پاره تر دگر چیزی نیافتی....

 

و در آن لحظه زار گریستم و به خدا گفتم : سرسپردم به عشق و کنون جان می سپرم تا نباشم روزی که ببینم اشکی در غم چهره یار....

 

بنوشید از باده ی عشق باشد که مستی تان بس دراز باشد....

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
  در کوچه های خیال پرسه می زنم تا ردی از آرزوهای گمشده ام بیابم و به در هر خانه که می رسم سراغ پیچک تنها را می گیرم....

و در میان شقایق ها ردی از خاطره هایم می جویم آخر این وادی عشق به کجا می آنجامد ؟

می روم تا ته باغ و از سپیدار می پرسم بیشه عشق کجاست و سپیدار گریست....

مگر این عشق چیست که هر تنهایی در غمش می گرید دو قدم مانده به پیچک تنها پرسیدم خانه یار کجاست ؟

پیچک هم زار گریست و کنون می فهمم مانه ام تنها و در این سرا همه می گریند به حال ما....

شدم تنهاترین تنها....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها ادامه مطلب | 
 
   
  حرف هایم ناتمام ماند بغز گلویم را می فشرد انگار این حرف ها باید ناگفته بماند اما تا کی....

شانه هایت خیس اشک هایم شد اما چه فایده تو به سوی سرنوشت می روی و من خیره می مانم به جای پایت روی سنگ فرش وادی تنهاییم....

من مانده ام تنها در تاریکی شب در میان سکوت غم و آهسته آهسته زیر غبار زمان مدفون می شوم....

من مانده ام با چکاوکی تنها که صدای هق هق گریه هایم را آرامش وجودش قرار داده و در میان غربت تنهاییم لانه کرده....

اکنون در ژرفای سکوت دل صدای گریه می شنوم آری چکاوک است اما برای چه می گرید شاید چکاوک هم تنها مانده و حالا سال هاست هر دو هم صدا می گرییم اما سکوت تنایی هرگز شکسته نشد....

 

گاه می اندیشم

می توان سخت گریست

می توان رنگ سپید

روی هر دیده کشید

می توان در پس این رنگ و درنگ

بچه شد ... ساده گریست

می توان ساده شکست

و به پای همه ریخت

 

"بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران                 کز سنگ گریه خیزد وقت وداع یاران"

 

                                                                                                                                  تنها 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
  امروز آرامم چون با تو گریستم و اشک های در نگاه تو رنگ تازه ایی گرفت....

امروز صدای هق هق گریه هایت را با تپش قلبم یکی کردم....

امروز سر به دامانت گذاشتم و هم صدا با تو در سکوت تنهایی خود گریستم....

آخر این چه سکوتی است که حتی با هق هق تو نمی شکند....

امروز در خزان تنهاییم و در زیر برگ ریزان اشک هایم به دنبال ردی از تو آواره شدم....

امروز در خزان تنهاییم به دنبال رد پای نمناک تو زیر خروارها خاطره گشتم و جز قطره اشکی تنها که گمانم نشانی از تو دارد چیزی نیافتم....

 

"و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند"

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها ادامه مطلب | 
 
   
 

دیروز که من گفتم: "مرگ را برگزیده ام"

چه ساده بودم

و امروز

ساده تر از دیروز می گویم :

من از میان واژه های زلال "دوستی را برگزیده ام"

که دستان سیاهش

نمای نزدیکی از دلتنگی های من است

و چکاوک ها

پرنده های دلتنگی من اند

که در قفس دستان او

پرپر می زنند

و من اینجا شانه هایش را گم کرده ام

شانه هایی که

نفس های همیشگی قناری های بی قرار قلبم را

که گویی در قفس سینه

زندانی دیوار های سنگی تنهایی شده است

نفس هایم را گم کرده ام

نفس ها و شانه هایی که

با دست های خودم

دفنشان می کنم

آه

همه و همه را گم کرده ام

آری

انسان هابعد از مرگشان عزیز می شوند

 

                                                                                                        تنها

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها
 
   
  دلم نیومد این شعر سهراب رو نذارم "صدای پای آب" متن کامل شعر رو می تونید در ادامه مطلب بخونبد و یادشو زنده نگه دارید اینم یه بیت کوچیک و ماندگار از سهراب....

 

 

"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را"

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها ادامه مطلب | 
 
   
  دلم تنگ شد رفتم سراغ شعر های سهراب سپهری دلتو خالی میکنه از غبار تکرار و خستگی حرفای همیشگی شهر های سهراب همیشه واسه من تازگی دارن یه بیت شعر ازش می نویسم که خیلی دوسش دارم وهیچ وقت برام تکراری نمیشه بعد میرم سراغ زندگی نامه سهراب....

 

 

"ای آدمها که به ساحل نشسته و شاد و خندانید یک نفر درآب دارد می سپارد جان"

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها ادامه مطلب | 
 
   
  تنم سرد شده پنجره را بستم اما بازم سردمه آخر با این همه گرمای عشق چگونه سرمای تنهایی در وجودم رخنه کرده من دارم در سکوت تنهایی خود می گریم ولی چرا نمیشنوی صدای گریه هایم را این بار در سکوت تنهایی بیصدا می گریم و این بار نه برای تو....  
 
 |    نوشته شده توسط تنها ادامه مطلب | 
 
   
  بازم دلم گرفته تنها شدم تنها کسی که تو زندگیم شب ها با خیالش خواب می رفتم تنهام گذاشت و رفت بازم آهنگ "چشم من" داریوش یه کم آرومم کرد اما باز خیالش چشامو تر کرد و بازم کسی نیست که اشکامو پاک کنه و بگه که دیگه تنها نیستم من محکومم که تنها بمونم تا روزی که سر بذارم و دست از دامان این دنیای نامرد بکشم اما کاش می دونستم چرا تنهام گذاشت و این تنهایی تقاص کدوم گناه منه نمیدونم افسوس گذشته از دست رفته رو بخورم یا....  
 
 |    نوشته شده توسط تنها ادامه مطلب | 
 
   
  تا حالا شده عاشق بشی و برای اینکه به عشقت برسی حاضر باشی هر کاری انجام ولی معشوقت همه اشک هایی رو که برای رسیدن بهش شبونه و یواشکی ریخته بودی بیرون بریزه حالا تنها موندی با یه..... 

 
 
 |    نوشته شده توسط تنها ادامه مطلب | 
 
   
  نمیدونم شاید تا حالا شده باشه که عاشق بشید خیلی دنیای قشنگیه , دنيايي كه ميري تو بزرگيش گم ميشي تو اين دنيا يه جاده بيشتر نيست اگه ميخواي به معشوقت برسي بايد اين جاده رو تا آخر بري اما اين جاده واسه همه پايان نداره بايد قلبتو....  
 
 |    نوشته شده توسط تنها ادامه مطلب | 
 
 

pictofxt

Lonely Girl Template

Professional Web Template Design Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي Medium Blog - Digital Media World Advanced Persian Blog Templates pictofxt Farsi Blog